ایدل چو فراقش رگ جان بگشودت
عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریختزان برق بلا به خرمنم اخگر ریختخون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنانکز دیده بجای اشک خاکستر ریختمیرفتم و خون دل براهم میریختدوزخ دوزخ شرر ز آهم ...
عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریختزان برق بلا به خرمنم اخگر ریختخون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنانکز دیده بجای اشک خاکستر ریختمیرفتم و خون دل براهم میریختدوزخ دوزخ شرر ز آهم ...
ندیمی خاص بودش نام شاپورجهان گشته ز مغرب تالهاورز نقاشی به مانی مژده دادهبه رسامی در اقلیدس گشادهقلم زن چابکی صورتگری چستکه بی کلک از خیالش نقش میرستچنان در لطف بو...
چو آمد زلف شب در عطر رسائیبه تاریکی فرو شد روشنائیبرون آمد ز پرده سحر سازیشش اندازی بجای شیشه بازیبه طاعت خانه شد خسرو کمر بستنیایش کرد یزدان را و بنشستبه برخورداری آ...
چو خسرو دید کان خواری بر او رفتبه کار خویشتن لختی فرو رفتدرستش شد که هرچ او کرد بد کردپدر پاداش او بر جای خود کردبه سر بر زد ز دست خویشتن دستو زان غم ساعتی از پای ننشستش...
امروز ترا دسترس فردا نیستو اندیشه فردات به جز سودا نیستضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیستکاین باقی عمر را بها پیدا نیستای آمده از عالم روحانی تفتحیران شده در پنج و چهار ...
آن قصر که جمشید در او جام گرفتآهو بچه کرد و روبه آرام گرفتبهرام که گور میگرفتی همه عمردیدی که چگونه گور بهرام گرفتابر آمد و باز بر سر سبزه گریستبی بادهٔ گلرنگ نمیب...
گر می نخوری طعنه مزن مستانرابنیاد مکن تو حیله و دستانراتو غره بدان مشو که می مینخوریصد لقمه خوری که می غلامست آنرا هر چند که رنگ و بوی زیباست مراچون لاله رخ و چو سرو ...
تا با تو قرین شدهست جانمهر جا که رَوَم، به گلْسِتانمتا صورتِ تو قرینِ دل شدبر خاک نِیَم، بر آسمانمگر سایۀ من در این جهاناستغم نیست، که من در آن جهانممن عاریه ام در آنک...
آسودگی از محن ندارد مادرآسایش جان و تن ندارد مادردارد غم و اندوه جگر گوشه خویشورنه غم خویشتن ندارد مادررهی معیری
اگر از علاقمندان به شعر هستید حتماً برایتان جالب خواهد بود که بیشتر با خصوصیات شعر حافظ آشنا شوید. قدرت تصویریکی از خصوصیات شعر حافظ، قدرت تصویرهاست و این از چیزهای...
می رسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدامی خلد در دیده من هر نفس خاری جدااز متاع عاریت بر خود دکانی چیده اموام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جداچون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی ب...
اشعار زیبای شب یلدا از شعرای نامیاز غم زلفت دل شیدا شکستشیشه می در شب یلدا شکستخال لبت مرده کند زنده رارونق بازار مسیحا شکستپیرهن عصمت یوسف دریداز غم آن پشت زلیخا شکس...
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیاآن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیابر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقاندور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیانانی بده نان خوار...
شیرین دهنی که از لبش جان میریختکفرش ز سر زلف پریشان میریختگر شیخ به کفر زلف او ره میبردخاک ره او بر سر ایمان میریختعشق آمد و خاک محنتم بر سر ریختزان برق بلا به خرمن...
صدای سوز دل شهریار و ساز حبیبچه دولتی است به زندانیان خاک نصیببه هم رسیده در این خاکدان ترانه و شعرچو در ولایت غربت دو همزبان غریبروان دهد به سر انگشت دلنواز به سازکه ...
ماه فروماند از جمال محمدسرو نباشد به اعتدال محمدقدر فلک را کمال و منزلتی نیستدر نظر قدر با کمال محمدوعدهٔ دیدار هر کسی به قیامتلیلهٔ اسری شب وصال محمدآدم و نوح و خلیل...
هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان بادهله پیوسته دل عشق ز تو شادان بادغم پرستی که تو را بیند و شادی نکندهمه سرزیر و سیه کاسه و سرگردان بادچونک سرزیر شود توبه کند بازآیدنیک...
ای عجب! این راه نه راه خداستزانکه در آن اهرمنی رهنماستقافله بس رفت از این راه، لیککس نشد آگاه که مقصد کجاستراهروانی که درین معبرندفکرتشان یکسره آز و هواستای رمه، این ...
قضا را از قضا یک روز شادانبه صحرا رفت خسرو بامدادانتماشا کرد و صید افکند بسیاردهی خرم ز دور آمد پدیداربه گرداگرد آن ده سبزه نوبر آن سبزه بساط افکنده خسرومیسرخ از بس...
برخیز بیار بهر دل ماحل کن به جمال خویشتن مشکل مایک کوزه شراب تا بهم نوش کنیمزان پیش که کوزهها کنند از گل ماچون عهده نمیشود کسی فردا راحالی خوش دار این دل پر سودا را...
حسن تو دایم بدین قرار نماندمست تو جاوید در خمار نماندای گل خندان نوشکفته نگه دارخاطر بلبل که نوبهار نماندحسن دلاویز پنجهایست نگارینتا به قیامت بر او نگار نماندعاق...
آنروز که آتش محبت افروختعاشق روش سوز ز معشوق آموختاز جانب دوست سرزد این سوز و گدازتا در نگرفت شمع پروانه نسوختدیشب که دلم ز تاب هجران میسوختاشکم همه در دیدهٔ گریان می...
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریبگفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریبگفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدارخانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریبخفته بر سنجاب شاهی نازنی...
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شماآب روی خوبی از چاه زنخدان شماعزم دیدار تو دارد جان بر لب آمدهبازگردد یا برآید چیست فرمان شماکس به دور نرگست طرفی نبست از عافیتبه که نفر...
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
مشاهده