۵ سال پیش
» جز شمع و شِکَر مگوی چیزی
تا با تو قرین شدهست جانم
هر جا که رَوَم، به گلْسِتانم
تا صورتِ تو قرینِ دل شد
بر خاک نِیَم، بر آسمانم
گر سایۀ من در این جهاناست
غم نیست، که من در آن جهانم
من عاریه ام در آنکه خوش نیست
چیزی که بِدان خوشم، من آنم
در کشتیِ عشق خُفتهام خوش
در حالتِ خفتگی روانم
امروز جَمادها شکفتهست
امروز میانِ زندگانم
چون عَلَّمَ بِالْقَلَم رَهَم داد
پس تختۀ نانِبِشته خوانم
چون کانِ عقیق دَر گشادهست
چه غم که خراب شد دُکانم؟
زان رَطلِ گران دلم سَبُک شد
گر دل سَبُکاست سَرگِرانم
ای ساقیِ تاجبخش، پیش آ
تا بر سَر و دیدهات نشانم
جز شمع و شِکَر مگوی چیزی
چیزی بِمَگو که من ندانم
دیوان شمس - مولوی


شعر و غزل-اشعار ناب فارسی
مطلب مرتبط
طرز تهیه مربای خانگی توتفرنگی