سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
سر ارادت ما و آستان حضرت دوستکه هر چه بر سر ما میرود ارادت اوستنظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهرنهادم آینهها در مقابل رخ دوستصبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهدکه چون شک...
سر ارادت ما و آستان حضرت دوستکه هر چه بر سر ما میرود ارادت اوستنظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهرنهادم آینهها در مقابل رخ دوستصبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهدکه چون شک...
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوستچشم میگون لب خندان دل خرم با اوستگر چه شیرین دهنان پادشهانند ولیاو سلیمان زمان است که خاتم با اوستروی خوب است و کمال هنر و دامن پاکل...
دل سراپرده محبت اوستدیده آیینه دار طلعت اوستمن که سر درنیاورم به دو کونگردنم زیر بار منت اوستتو و طوبی و ما و قامت یارفکر هر کس به قدر همت اوستگر من آلوده دامنم چه عجب...
خم زلف تو دام کفر و دین استز کارستان او یک شمه این استجمالت معجز حسن است لیکنحدیث غمزهات سحر مبین استز چشم شوخ تو جان کی توان بردکه دایم با کمان اندر کمین استبر آن چش...
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون استببین که در طلبت حال مردمان چون استبه یاد لعل تو و چشم مست میگونتز جام غم می لعلی که میخورم خون استز مشرق سر کو آفتاب طلعت تواگر طلوع ک...
منم که گوشه میخانه خانقاه من استدعای پیر مغان ورد صبحگاه من استگرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باکنوای من به سحر آه عذرخواه من استز پادشاه و گدا فارغم بحمداللهگدای خاک در ...
روزگاریست که سودای بتان دین من استغم این کار نشاط دل غمگین من استدیدن روی تو را دیده جان بین بایدوین کجا مرتبه چشم جهان بین من استیار من باش که زیب فلک و زینت دهراز مه ...
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من استوز پی دیدن او دادن جان کار من استشرم از آن چشم سیه بادش و مژگان درازهر که دل بردن او دید و در انکار من استساروان رخت به دروازه مبر کان ...
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن استبکش به غمزه که اینش سزای خویشتن استگرت ز دست برآید مراد خاطر مابه دست باش که خیری به جای خویشتن استبه جانت ای بت شیرین دهن که همچون شم...
روضه خلد برین خلوت درویشان استمایه محتشمی خدمت درویشان استگنج عزلت که طلسمات عجایب داردفتح آن در نظر رحمت درویشان استقصر فردوس که رضوانش به دربانی رفتمنظری از چمن ن...
صوفی از پرتو می راز نهانی دانستگوهر هر کس از این لعل توانی دانستقدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بسکه نه هر کو ورقی خواند معانی دانستعرضه کردم دو جهان بر دل کارافتادهبجز ا...
به کوی میکده هر سالکی که ره دانستدری دگر زدن اندیشه تبه دانستزمانه افسر رندی نداد جز به کسیکه سرفرازی عالم در این کله دانستبر آستانه میخانه هر که یافت رهیز فیض جام می ...
گل در بر و می در کف و معشوق به کام استسلطان جهانم به چنین روز غلام استگو شمع میارید در این جمع که امشبدر مجلس ما ماه رخ دوست تمام استدر مذهب ما باده حلال است ولیکنبی روی...
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل استصراحی می ناب و سفینه غزل استجریده رو که گذرگاه عافیت تنگ استپیاله گیر که عمر عزیز بیبدل استنه من ز بی عملی در جهان ملولم و بسملال...
کنون که بر کف گل جام باده صاف استبه صد هزار زبان بلبلش در اوصاف استبخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیرچه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف استفقیه مدرسه دی مست بود و فتوی دادکه می ح...
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش استوقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش استاز صبا هر دم مشام جان ما خوش میشودآری آری طیب انفاس هواداران خوش استناگشوده گل نقاب آه...
حال دل با تو گفتنم هوس استخبر دل شنفتنم هوس استطمع خام بین که قصه فاشاز رقیبان نهفتنم هوس استشب قدری چنین عزیز شریفبا تو تا روز خفتنم هوس استوه که دردانهای چنین نازک...
اگر چه باده فرح بخش و باد گلبیز استبه بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز استصراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتدبه عقل نوش که ایام فتنه انگیز استدر آستین مرقع پیاله پنهان کنکه...
المنة لله که در میکده باز استزان رو که مرا بر در او روی نیاز استخمها همه در جوش و خروشند ز مستیوان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز استاز وی همه مستی و غرور است و تکبروز ...
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر استشمشاد خانه پرور ما از که کمتر استای نازنین پسر تو چه مذهب گرفتهایکت خون ما حلالتر از شیر مادر استچون نقش غم ز دور ببینی شراب خواهتشخیص ...
بی مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عمر مرا جز شب دیجور نماندستهنگام وداع تو ز بس گریه که کردمدور از رخ تو چشم مرا نور نماندستمیرفت خیال تو ز چشم من و میگفتهیهات از ای...
بیا که قصر امل سخت سست بنیادستبیار باده که بنیاد عمر بر بادستغلام همت آنم که زیر چرخ کبودز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادستچه گویمت که به میخانه دوش مست و خرابسروش عالم غیب...
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادستدل سودازده از غصه دو نیم افتادستچشم جادوی تو خود عین سواد سحر استلیکن این هست که این نسخه سقیم افتادستدر خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست...
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادستمرا فتاد دل از ره تو را چه افتادستمیان او که خدا آفریده است از هیچدقیقهایست که هیچ آفریده نگشادستبه کام تا نرساند مرا لبش چون نا...
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
مشاهده