کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
کسی که حسن و خط دوست در نظر داردمحقق است که او حاصل بصر داردچو خامه در ره فرمان او سر طاعتنهادهایم مگر او به تیغ برداردکسی به وصل تو چون شمع یافت پروانهکه زیر تیغ تو ه...
کسی که حسن و خط دوست در نظر داردمحقق است که او حاصل بصر داردچو خامه در ره فرمان او سر طاعتنهادهایم مگر او به تیغ برداردکسی به وصل تو چون شمع یافت پروانهکه زیر تیغ تو ه...
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آردنهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آردچو مهمان خراباتی به عزت باش با رندانکه درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آردشب صحبت غنیمت دان که بع...
همای اوج سعادت به دام ما افتداگر تو را گذری بر مقام ما افتدحباب وار براندازم از نشاط کلاهاگر ز روی تو عکسی به جام ما افتدشبی که ماه مراد از افق شود طالعبود که پرتو نوری...
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی دادکه تاب من به جهان طره فلانی داددلم خزانه اسرار بود و دست قضادرش ببست و کلیدش به دلستانی دادشکسته وار به درگاهت آمدم که طبیببه مومیای...
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین دادصبر و آرام تواند به من مسکین دادوان که گیسوی تو را رسم تطاول آموختهم تواند کرمش داد من غمگین دادمن همان روز ز فرهاد طمع ببریدمکه عنا...
عکس روی تو چو در آینه جام افتادعارف از خنده می در طمع خام افتادحسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرداین همه نقش در آیینه اوهام افتاداین همه عکس می و نقش نگارین که نمودیک ...
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتادوان راز که در دل بنهفتم به درافتاداز راه نظر مرغ دلم گشت هواگیرای دیده نگه کن که به دام که درافتاددردا که از آن آهوی مشکین سیه چشمچون ن...
دیر است که دلدار پیامی نفرستادننوشت سلامی و کلامی نفرستادصد نامه فرستادم و آن شاه سوارانپیکی ندوانید و سلامی نفرستادسوی من وحشی صفت عقل رمیدهآهوروشی کبک خرامی نفرس...
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو بادساحت کون و مکان عرصه میدان تو بادزلف خاتون ظفر شیفته پرچم توستدیده فتح ابد عاشق جولان تو بادای که انشاء عطارد صفت شوکت توستعقل کل چاکر ...
حسن تو همیشه در فزون بادرویت همه ساله لاله گون باداندر سر ما خیال عشقتهر روز که باد در فزون بادهر سرو که در چمن درآیددر خدمت قامتت نگون بادچشمی که نه فتنه تو باشدچون گ...
تنت به ناز طبیبان نیازمند مبادوجود نازکت آزرده گزند مبادسلامت همه آفاق در سلامت توستبه هیچ عارضه شخص تو دردمند مبادجمال صورت و معنی ز امن صحت توستکه ظاهرت دژم و باطن...
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش بادور نه اندیشه این کار فراموشش بادآن که یک جرعه می از دست تواند دادندست با شاهد مقصود در آغوشش بادپیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفتآفرین...
جمالت آفتاب هر نظر بادز خوبی روی خوبت خوبتر بادهمای زلف شاهین شهپرت رادل شاهان عالم زیر پر بادکسی کو بسته زلفت نباشدچو زلفت درهم و زیر و زبر باددلی کو عاشق رویت نباشد...
روز وصل دوستداران یاد بادیاد باد آن روزگاران یاد بادکامم از تلخی غم چون زهر گشتبانگ نوش شادخواران یاد بادگر چه یاران فارغند از یاد مناز من ایشان را هزاران یاد بادمبت...
دوش آگهی ز یار سفر کرده داد بادمن نیز دل به باد دهم هر چه باد بادکارم بدان رسید که همراز خود کنمهر شام برق لامع و هر بامداد باددر چین طرهٔ تو دل بی حفاظ منهرگز نگفت مسکن...
شراب و عیش نهان چیست کار بیبنیادزدیم بر صف رندان و هر چه بادا بادگره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکنکه فکر هیچ مهندس چنین گره نگشادز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخاز این فس...
چو بر زد بامدادن بور گلرنگغبار آتشین از نعل بر سنگگشاد از گنج در هر کنج رازیچو دریا گشت هر کوهی طرازیدگر ره بود پیشین رفته شاپوربه پیش آهنگ آن بکران چون حورهمان تمثال...
چو مشگین جعد شب را شانه کردندچراغ روز را پروانه کردندبه زیر تختهنرد آبنوسینهان شد کعبتین سندروسیبر آمد مشتری منشور بر دستکه شاه از بند و شاپور از بلا رستدر آن دیر ک...
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر بادگفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یادگفتم به باد میدهدم باده نام و ننگگفتا قبول کن سخن و هر چه باد بادسود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دستاز ب...
دل من در هوای روی فرخبود آشفته همچون موی فرخبجز هندوی زلفش هیچ کس نیستکه برخوردار شد از روی فرخسیاهی نیکبخت است آن که دایمبود همراز و هم زانوی فرخشود چون بید لرزان سر...
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباحصلاح ما همه آن است کان تو راست صلاحسواد زلف سیاه تو جاعل الظلماتبیاض روی چو ماه تو فالق الاصباحز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاصاز آن کمان...
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاجسزد اگر همه دلبران دهندت باجدو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبشبه چین زلف تو ماچین و هند داده خراجبیاض روی تو روشن چو عارض رخ روزسواد زلف ...
درد ما را نیست درمان الغیاثهجر ما را نیست پایان الغیاثدین و دل بردند و قصد جان کنندالغیاث از جور خوبان الغیاثدر بهای بوسهای جانی طلبمیکنند این دلستانان الغیاثخون...
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویتخرابم میکند هر دم فریب چشم جادویتپس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدنکه شمع دیده افروزیم در محراب ابرویتسواد لوح بینش را عزیز ا...
تبلیغات☆افزایش بازدید و افزایش فروش☆ در ارم بلاگ
مشاهده