مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند
آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پابا تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضاجباروار و زفت او دامن کشان میرفت اوتسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق رابس مرغ پران بر ...
آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پابا تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضاجباروار و زفت او دامن کشان میرفت اوتسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق رابس مرغ پران بر ...
هر لحظه وحی آسمان آید به سر جانهاکاخر چو دردی بر زمین تا چند میباشی برآهر کز گران جانان بود چون درد در پایان بودآنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفاگل را مجنبان هر ...
من دی نگفتم مر تو را کای بینظیر خوش لقاای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتاامروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدیهم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفیامشب ستایمت ای پری ...
چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار راخون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار راخورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدمدل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار راای عقل کل ...
چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مهاکز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفاگر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درونور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش رامعذور دارم خلق ...
چندان بنالم نالهها چندان برآرم رنگهاتا برکنم از آینه هر منکری من زنگهابر مرکب عشق تو دل میراند و این مرکبشدر هر قدم میبگذرد زان سوی جان فرسنگهابنما تو لعل ر...
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زدبه دست مرحمت یارم در امیدواران زدچو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیستبرآمد خندهای خوش بر غرور کامگاران زدنگارم دوش در مجلس ب...
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزدبه می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزدبه کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرندزهی سجاده تقوا که یک ساغر نمیارزدرقیبم سرزنش...
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زدعشق پیدا شد و آتش به همه عالم زدجلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشتعین آتش شد از این غیرت و بر آدم زدعقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزدبرق ...
ساقی ار باده از این دست به جام اندازدعارفان را همه در شرب مدام اندازدور چنین زیر خم زلف نهد دانه خالای بسا مرغ خرد را که به دام اندازدای خوشا دولت آن مست که در پای حریف...
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیردز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیردخدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گوکه نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیردبیا ای ساقی گلر...
یارم چو قدح به دست گیردبازار بتان شکست گیردهر کس که بدید چشم او گفتکو محتسبی که مست گیرددر بحر فتادهام چو ماهیتا یار مرا به شست گیرددر پاش فتادهام به زاریآیا بود آ...
نسیم باد صبا دوشم آگهی آوردکه روز محنت و غم رو به کوتهی آوردبه مطربان صبوحی دهیم جامه چاکبدین نوید که باد سحرگهی آوردبیا بیا که تو حور بهشت را رضواندر این جهان ز برای ...
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار میآورددل شوریده ما را به بو در کار میآوردمن آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندمکه هر گل کز غمش بشکفت محنت بار میآوردفروغ ماه میدیدم ز با...
چه مستیست ندانم که رو به ما آوردکه بود ساقی و این باده از کجا آوردتو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیرکه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورددلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکنکه ...
به سر جام جم آن گه نظر توانی کردکه خاک میکده کحل بصر توانی کردمباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهربدین ترانه غم از دل به در توانی کردگل مراد تو آن گه نقاب بگشایدکه خدمتش چو...
آنکس که چو سیمرغ بی نشانستاز رهزن ایام در امانستایمن نشد از دزد جز سبکباربر دوش تو این بار بس گرانستاسبی که تو را میبرد بیک عمربنگر که بدست کهاش عنانستمردمکشی دهر...
سالها دل طلب جام جم از ما میکردوان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکردگوهری کز صدف کون و مکان بیرون استطلب از گمشدگان لب دریا میکردمشکل خویش بر پیر مغان بردم دوشکو ...
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کردشد سوی محتسب و کار به دستوری کردآمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنیدتا نگویند حریفان که چرا دوری کردمژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشقراه م...
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کردچون بشد دلبر و با یار وفادار چه کردآه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیختآه از آن مست که با مردم هشیار چه کرداشک من رنگ شفق یافت ز بیمهر...
می توان در زلف او دیدن دل بی تاب راپرده پوشی چون کند شب گوهر شب تاب راغیرت طاق دلاویز خم ابروی اوهمچو ناخن می خراشد سینه محراب رادیده حسرت عنان عمر نتواند گرفتهیچ دامی...
چشم روشن می دهد از کف دل بی تاب راصفحه آیینه بال و پر شود سیماب رااز علایق نیست پروایی دل بی تاب راهیچ دامی مانع از جولان نگردد آب راعشق در کار دل سرگشته ما عاجزستبحر ن...
نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب رامانع از گردش نگردد خار و خس گرداب راتیغ را نتوان برآوردن ز زخم ما به زوراز زمین تشنه بیرون شد نباشد آب راجوهر ذاتی است مستغنی ز نور عا...
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکردیاد حریف شهر و رفیق سفر نکردیا بخت من طریق مروت فروگذاشتیا او به شاهراه طریقت گذر نکردگفتم مگر به گریه دلش مهربان کنمچون سخت بود در دل س...
تبلیغات☆افزایش بازدید و افزایش فروش☆ در ارم بلاگ
مشاهده