از ما همه عجز و نیستی مطلوب است
هستی و توابعش ز ما منکوب است
این اوست پدید گشته در صورتِ ما
این قدرت و فعل از آن به ما منسوب است
***
گر سبحهٔ صد دانه شماری خوبست
ور جام می از کف نگذاری خوبست
گفتی «چه کنم؟ چه تحفه آرم بر دوست؟»
بیدرد میا هر آن چه آری خوبست
***
پیوسته ز من کشیدهدامن، دلِ توست
فارغ ز منِ سوختهخرمن، دلِ توست
گر عمر وفا کند من از تو دلِ خویش
فارغتر از آن کنم که از من دلِ توست
***
دل کیست که گویم از برای غم توست؟
یا آن که حریمِ تن، سرایِ غم توست
لطفیست که میکند غمت با دل من
ورنه دلِ تنگ من چه جای غم توست؟
***
ای دل غمِ عشق از برای من و توست
سر بر خط او نِه که سزای من و توست
تو چاشنی درد ندانی ورنه
یک دم غمِ دوست خونبهای من و توست
***
ناکامیام ای دوست ز خودکامیِ توست
وین سوختگیهای من از خامیِ توست
مگذار که در عشق تو رسوا گردم
رسوایی من باعث بدنامیِ توست
***
ناکامیام ای دوست ز خودکامیِ توست
وین سوختگیهای من از خامیِ توست
مگذار که در عشق تو رسوا گردم
رسوایی من باعث بدنامیِ توست
ابوسعید ابوالخیر
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
مشاهده