در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشمعاشق نمیشوی که ببینی چه میکشمبا عقل آب عشق به یک جو نمیرودبیچاره من که ساخته از آب و آتشدیشب سرم به بالش ناز وصال و بازصبحست و سیل ا...
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشمعاشق نمیشوی که ببینی چه میکشمبا عقل آب عشق به یک جو نمیرودبیچاره من که ساخته از آب و آتشدیشب سرم به بالش ناز وصال و بازصبحست و سیل ا...
یار با ما بیوفایی میکندبیگناه، از من جدایی میکندشمع جانم را بکشت آن بیوفاجای دیگر روشنایی میکندمیکند با خویش خود بیگانگیبا غریبان آشنایی میکندجوفروش ا...
گر به پیرانه سرم بخت جوانی به سر آیداز در آشتیَم آن مه بیمهر درآیدآمد از تاب و تبم جان به لب ای کاش که جانانبا دم عیسویم این دم آخر به سر آیدخوابم آشفت و چنان بود که با...
۲۷ شهریور روز شعر و ادب پارسی و بزرگداشت استاد شهریار مبارک باد۲۷ شهریور ماه، سالروز درگذشت استاد شهریار، با تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی روز شعر و ادب پارسی نام...
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبوداز آب رفته هیچ نشانی به جو نبودمژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سوددیگر به چاک سینه مجال رفو نبوددیگر شکسته بود دل و در میان ماصحبت به جز حک...
بویِ خوشِ تو هر که ز بادِ صبا شنیداز یارِ آشْنا سخنِ آشْنا شنیدای شاهِ حُسن چشم به حالِ گدا فِکَنکاین گوش بس حکایتِ شاه و گدا شنیدخوش میکنم به بادهٔ مُشکین مشامِ جان...
جهان بر ابرویِ عید از هِلال وَسمه کشیدهِلال عید در ابرویِ یار باید دیدشکسته گشت چو پشتِ هلال قامتِ منکمانِ ابرویِ یارم چو وَسمه بازکشیدمگر نسیمِ خَطَت صبح در چمن بگذ...
زهی خجسته زمانی که یار بازآیدبه کامِ غمزدگان غمگُسار بازآیدبه پیشِ خیلِ خیالش کشیدم اَبلقِ چشمبدان امید که آن شهسوار بازآیداگر نه در خمِ چوگان او رَوَد سَرِ منز سر ن...
اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شایدکه بویِ خیر ز زهدِ ریا نمیآیدجهانیان همه گر منعِ من کنند از عشقمن آن کنم که خداوندگار فرمایدطمع ز فیضِ کرامت مَبُر که خُلقِ کریمگنه...
از دیده خونِ دل همه بر رویِ ما رَوَدبر رویِ ما ز دیده چه گویم چهها رَوَدما در درونِ سینه هوایی نهفتهایمبر باد اگر رَوَد دلِ ما زان هوا رودخورشیدِ خاوری کُنَد از رَ...
یاد آن که جز به روی منش دیده وانبودوان سست عهد جز سری از ماسوا نبودامروز در میانه کدورت نهاده پایآن روز در میان من و دوست جانبودکس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاستاول حب...
عشق میفرمایدم مستغنی از دیدار باشچند گه با یار بودی، چند گه بی یار باششوق میگوید که آسان نیست بی او زیستنصبر میگوید که باکی نیست گو دشوار باشوصل خواری بر دهد ای ط...
به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بودکه جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بودحدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیستبه ناله دف و نی در خروش و ولوله بودمباحثی که در آن مجلس جنون میر...
در نظربازی ما بیخبران حیرانندمن چنینم که نمودم دگر ایشان دانندعاقلان نقطه پرگار وجودند ولیعشق داند که در این دایره سرگردانندجلوه گاه رخ او دیده من تنها نیستماه و خ...
دلا بسوز که سوز تو کارها بکندنیاز نیم شبی دفع صد بلا بکندعتاب یار پری چهره عاشقانه بکشکه یک کرشمه تلافی صد جفا بکندز ملک تا ملکوتش حجاب بردارندهر آن که خدمت جام جهان ن...
نقدها را بود آیا که عیاری گیرندتا همه صومعه داران پی کاری گیرندمصلحت دید من آن است که یاران همه کاربگذارند و خم طره یاری گیرندخوش گرفتند حریفان سر زلف ساقیگر فلکشان ب...
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چندمحرمی کو که فرستم به تو پیغامی چندما بدان مقصد عالی نتوانیم رسیدهم مگر پیش نهد لطف شما گامی چندچون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقابفرص...
هر که شد محرم دل در حرم یار بماندوان که این کار ندانست در انکار بمانداگر از پرده برون شد دل من عیب مکنشکر ایزد که نه در پرده پندار بماندصوفیان واستدند از گرو می همه رخت...
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شددوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شدآب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاستخون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شدکس نمیگوید که یاری...
روز هجران و شب فرقت یار آخر شدزدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شدآن همه ناز و تنعم که خزان میفرمودعاقبت در قدم باد بهار آخر شدشکر ایزد که به اقبال کله گوشه گلنخوت باد...
گل بی رخ یار خوش نباشدبی باده بهار خوش نباشدطرف چمن و طواف بستانبی لاله عذار خوش نباشدرقصیدن سرو و حالت گلبی صوت هزار خوش نباشدبا یار شکرلب گل اندامبی بوس و کنار خوش ن...
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسدتو را در این سخن انکار کار ما نرسداگر چه حسن فروشان به جلوه آمدهاندکسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسدبه حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز...
تا چشم دل به طلعت آن ماه منظر استطالع مگو که چشمه خورشید خاورستکافر نه ایم و بر سرمان شور عاشقی استآنرا که شور عشق به سر نیست کافر استبر سردر عمارت مشروطه یادگارنقش به...
یارم چو قدح به دست گیردبازار بتان شکست گیردهر کس که بدید چشم او گفتکو محتسبی که مست گیرددر بحر فتادهام چو ماهیتا یار مرا به شست گیرددر پاش فتادهام به زاریآیا بود آ...
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
مشاهده