» امروز چنان مستم کز خویش برون جستم
شعر "جانا نظری فرما چون جان نظرهایی" از مولانا
جانا نظری فرما چون جان نظرهایی
چون گویم دل بردی چون عین دل مایی
جانها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی
دل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی
تن روح برافشاند چون دست برافشانی
مرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی
گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسد
ای دل به جفای او جان باز چه میپایی
امروز چنان مستم کز خویش برون جستم
ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی
چیزی که تو را باید افلاک همان زاید
گوهر چه کمت آید چون در تک دریایی
مردم ز تو شد ای جان هر مردمک دیده
بیتو چه بود دیده ، ای گوهر بینایی
ای روح بزن دستی در دولت سرمستی
هستی و چه خوش هستی در وحدت یکتایی
ای روح چه میترسی روحی نه تن و نفسی
تن معدن ترس آمد تو عیش و تماشایی
ای روز چه خوش روزی شمع طرب افروزی
او را برسان روزی جان را و پذیرایی
صبحا نفسی داری سرمایه بیداری
بر خفته دلان بردم انفاس مسیحایی
شمس الحق تبریزی خورشید چو استاره
در نور تو گم گردد چون شرق برآرایی
مولوی، دیوان شمس
امروز چنان مستم کز خویش برون جستم
ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی
این بیت، لحظهای را تصویر میکند که انسان چنان از شور و حضور عشق لبریز میشود که دیگر در «خود» نمیگنجد. انگار ظرف وجودیاش کوچک است و شراب عشق آنچنان زیاد که مرزهای منیّت را میشکند.
«مستم» یعنی آگاهانه از عقل حسابگر فاصله گرفتهام؛ نه از روی بیخبری، بلکه از شدت روشنایی. در این مستی، منِ محدود دیگر توان حرکت ندارد، پس رو به یار میگوید: دستم را بگیر، مرا از این پوستۀ تنگِ خودم عبور بده، ببر همانجا که تویی؛ جایی که من نیستم اما حقیقت گسترده تو جریان دارد.
این درخواستی است برای رفتن از «من بودن» به «تو شدن»؛ از جدایی به یگانگی. نوعی تسلیم شیرین، که در آن عاشق نه از ناتوانی که از فهمِ عظمت معشوق، دست نیاز دراز میکند. در عمق بیت، حس رهاکردن، اعتماد کامل و خواستنِ محو شدن در منبع عشق موج میزند دعوتی به اینکه مرا به موطن اصلیام بازگردان، جایی که فاصلهای میان من و تو نیست


اشعار عارفانه-گنج حضور
مطلب مرتبط
طرز تهیه نوشیدنی خنک توتفرنگی و لیمو