فلک چون کار سازیها نماید، نخست از پرده بازیها نماید
فلک چون کار سازیها نمایدنخست از پرده بازیها نمایدبه دهقانی چو گنجی داد خواهدنخست از رنجبُردش یاد خواهداگر خار و خسک در ره نمانَدگل و شمشاد را قیمت که داند؟ببا...
فلک چون کار سازیها نمایدنخست از پرده بازیها نمایدبه دهقانی چو گنجی داد خواهدنخست از رنجبُردش یاد خواهداگر خار و خسک در ره نمانَدگل و شمشاد را قیمت که داند؟ببا...
چو برزد بامدادان خازن چینبه دُرج گوهرین بر قفل زرینبرون آمد ز دُرج آن نقش چینیشدن را کرده با خود نقش بینیبتان چین به خدمت سر نهادندبسان سرو بر پای ایستادندچو شیرین دی...
برآمد ناگه مرغ فسون سازبه آیین مغان بنمود پروازچو شیرین دید در سیمای شاپورنشان آشنائی دادش از دوربه شاپور آن ظن او را بد نیفتادرقم زد گرچه بر کاغذ نیفتداشارت کرد کان...
شباهنگام کاین عنقای فرتوتشکم پر کرد ازین یک دانه یاقوتبه دشت انجرک آرام کردندبنوشانوش میدر جام کردنددر آن صحرا فرو خفتند سرمستریاحین زیر پای و باده بر دستچو روز از...
اولین نشست وزارت فرهنگ با مدیران برخی پلتفرم های مطرح کشور برگزار شدضرورت همکاری پلتفرم ها در معرفی حکیم نظامیبه گزارش مرکز روابط عمومی و اطلاع رسانی وزارت فرهنگ و ا...
چو بر زد بامدادن بور گلرنگغبار آتشین از نعل بر سنگگشاد از گنج در هر کنج رازیچو دریا گشت هر کوهی طرازیدگر ره بود پیشین رفته شاپوربه پیش آهنگ آن بکران چون حورهمان تمثال...
چو مشگین جعد شب را شانه کردندچراغ روز را پروانه کردندبه زیر تختهنرد آبنوسینهان شد کعبتین سندروسیبر آمد مشتری منشور بر دستکه شاه از بند و شاپور از بلا رستدر آن دیر ک...
زمین بوسید شاپور سخندانکه دایم باد خسرو شاد و خندانبه چشم نیک بینادش نکوخواهمبادا چشم بد را سوی او راهچو بر شاه آفرین کرد آن هنرمندجوابش داد کی گیتی خداوندچو من نقش ق...
ندیمی خاص بودش نام شاپورجهان گشته ز مغرب تالهاورز نقاشی به مانی مژده دادهبه رسامی در اقلیدس گشادهقلم زن چابکی صورتگری چستکه بی کلک از خیالش نقش میرستچنان در لطف بو...
چو آمد زلف شب در عطر رسائیبه تاریکی فرو شد روشنائیبرون آمد ز پرده سحر سازیشش اندازی بجای شیشه بازیبه طاعت خانه شد خسرو کمر بستنیایش کرد یزدان را و بنشستبه برخورداری آ...
چو خسرو دید کان خواری بر او رفتبه کار خویشتن لختی فرو رفتدرستش شد که هرچ او کرد بد کردپدر پاداش او بر جای خود کردبه سر بر زد ز دست خویشتن دستو زان غم ساعتی از پای ننشستش...
قضا را از قضا یک روز شادانبه صحرا رفت خسرو بامدادانتماشا کرد و صید افکند بسیاردهی خرم ز دور آمد پدیداربه گرداگرد آن ده سبزه نوبر آن سبزه بساط افکنده خسرومیسرخ از بس...
آغاز داستان خسرو و شیرینچنین گفت آن سخن گوی کهن زادکه بودش داستانهای کهن یادکه چون شد ماه کسری در سیاهیبه هرمز داد تخت پادشاهیجهان افروز هرمز داد میکردبه داد خود جه...
مراکز عشق به ناید شعاریمبادا تا زیم جز عشق کاریفلک جز عشق محرابی نداردجهان بیخاک عشق آبی نداردغلام عشق شو کاندیشه این استهمه صاحب دلان را پیشه این استجهان عشقست و د...
محمد کافرینش هست خاکشهزاران آفرین بر جان پاکشچراغ افروز چشم اهل بینشطراز کار گاه آفرینشسرو سرهنگ میدان وفا راسپه سالار و سر خیل انبیا رامرقع بر کش نر مادهای چندشفا...
خدایا چون گل ما را سرشتیوثیقت نامهای بر ما نوشتیبه ما بر خدمت خود عرض کردیجزای آن به خود بر فرض کردیچو ما با ضعف خود دربند آنیمکه بگزاریم خدمت تا توانیمتو با چندان ع...
خبر داری که سیاحان افلاکچرا گردند گرد مرکز خاکدر این محرابگه معبودشان کیستوزین آمد شدن مقصودشان چیستچه میخواهند ازین محمل کشیدنچه میجویند ازین منزل بریدنچرا ای...
زاری کردن فرهاد از عشق شیرینچو دل در مهر شیرین بست فرهادبرآورد از وجودش عشق فریادبه سختی میگذشتش روزگارینمیآمد ز دستش هیچ کارینه صبر آنکه دارد برک دورینه برک آنک...
مراکز عشق به ناید شعاریمبادا تا زیم جز عشق کاریفلک جز عشق محرابی نداردجهان بیخاک عشق آبی نداردغلام عشق شو کاندیشه این استهمه صاحب دلان را پیشه این استجهان عشقست و د...
تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
مشاهده