معاشران گره از زلفِ یار باز کنید
معاشران گره از زلفِ یار باز کنیدشبی خوش است بدین قصهاش دراز کنیدحضورِ خلوتِ اُنس است و دوستان جمعندوَ اِنْ یَکاد بخوانید و در فَراز کنیدرَباب و چنگ به بانگِ بلند می...
معاشران گره از زلفِ یار باز کنیدشبی خوش است بدین قصهاش دراز کنیدحضورِ خلوتِ اُنس است و دوستان جمعندوَ اِنْ یَکاد بخوانید و در فَراز کنیدرَباب و چنگ به بانگِ بلند می...
گر من از باغِ تو یک میوه بچینم چه شود؟پیش پایی به چراغِ تو ببینم چه شود؟یا رب اندر کَنَفِ سایهٔ آن سروِ بلندگر منِ سوخته یک دَم بنشینم چه شود؟آخِر ای خاتَمِ جمشیدِ هما...
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بودمهرورزی تو با ما شهره آفاق بودیاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبانبحث سرّ عشق و ذکر حلقه عشاق بودپیش از این کاین سقف سبز و طاق م...
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بودسر ما خاک ره پیر مغان خواهد بودحلقه پیر مغان از ازلم در گوش استبر همانیم که بودیم و همان خواهد بودبر سر تربت ما چون گذری همت خواهکه ...
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنندآیا بود که گوشه چشمی به ما کننددردم نهفته به ز طبیبان مدعیباشد که از خزانه غیبم دوا کنندمعشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشدهر کس حکایتی به ت...
غلام نرگس مست تو تاجدارانندخراب باده لعل تو هوشیارانندتو را صبا و مرا آب دیده شد غمازو گر نه عاشق و معشوق رازدارانندز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگرکه از یمین و یسارت چ...
به سر جام جم آن گه نظر توانی کردکه خاک میکده کحل بصر توانی کردمباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهربدین ترانه غم از دل به در توانی کردگل مراد تو آن گه نقاب بگشایدکه خدمتش چو...
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کردنفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کردبه هرزه بی می و معشوق عمر میگذردبطالتم بس از امروز کار خواهم کردهر آبروی که اندوختم ز دانش و دیننثار خ...
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفتناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفتگل بخندید که از راست نرنجیم ولیهیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفتگر طمع داری از آن جام مرصع می لعلای ب...
گل در بر و می در کف و معشوق به کام استسلطان جهانم به چنین روز غلام استگو شمع میارید در این جمع که امشبدر مجلس ما ماه رخ دوست تمام استدر مذهب ما باده حلال است ولیکنبی روی...
شاید این طلعت میمون که به فالش دارنددر دل اندیشه و در دیده خیالش دارندکه در آفاق چنین روی دگر نتوان دیدیا مگر آینه در پیش جمالش دارندعجب از دام غمش گر بجهد مرغ دلیاین ...
ما را ز خیال تو چه پروای شراب استخم گو سر خود گیر که خمخانه خراب استگر خمر بهشت است بریزید که بی دوستهر شربت عذبم که دهی عین عذاب استافسوس که شد دلبر و در دیده گریانتحر...
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
مشاهده