بوی پیراهن دلیلِ راه شد یعقوب را
بوی پیراهن دلیلِ راه شد یعقوب راهست از طالب فزون دردِ طلب مطلوب راکاه را بال و پرِ پرواز گردد کهربانیست در دست اختیاری سالکِ مجذوب راحسن را از دیدههای پاک نبود سرکش...
بوی پیراهن دلیلِ راه شد یعقوب راهست از طالب فزون دردِ طلب مطلوب راکاه را بال و پرِ پرواز گردد کهربانیست در دست اختیاری سالکِ مجذوب راحسن را از دیدههای پاک نبود سرکش...
غوطه در دریا دهد آتشعنانی آب رارزقِ خاکِ مرده میسازد گرانی آب رازنگ بندد تیغ چون بسیار مانَد در نیاممانع است از سبز گردیدن روانی آب راسرعتِ سیلاب میگردد ز سنگین...
نم به دل نگذاشت خونم خنجر قصاب راجذبه من می کشد از صلب آهن آب راابر چشم من چنین گر گوهر افشانی کندکاسه دریوزه دریا میکند گرداب راصبح هر روز از شفق صد کاسه خون بر سر کشد...
می توان در زلف او دیدن دل بی تاب راپرده پوشی چون کند شب گوهر شب تاب راغیرت طاق دلاویز خم ابروی اوهمچو ناخن می خراشد سینه محراب رادیده حسرت عنان عمر نتواند گرفتهیچ دامی...
چشم روشن می دهد از کف دل بی تاب راصفحه آیینه بال و پر شود سیماب رااز علایق نیست پروایی دل بی تاب راهیچ دامی مانع از جولان نگردد آب راعشق در کار دل سرگشته ما عاجزستبحر ن...
نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب رامانع از گردش نگردد خار و خس گرداب راتیغ را نتوان برآوردن ز زخم ما به زوراز زمین تشنه بیرون شد نباشد آب راجوهر ذاتی است مستغنی ز نور عا...
می رسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدامی خلد در دیده من هر نفس خاری جدااز متاع عاریت بر خود دکانی چیده اموام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جداچون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی ب...
گر چه جان ما به ظاهر هست از جانان جداموج را نتوان شمرد از بحر بی پایان جدااز جدایی، قطع پیوند خدایی مشکل استگر شود سی پاره، از هم کی شود قرآن جدامی شود بیگانگان را دوری...
جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدادر صدف از راه غلطانی گهر باشد جدااز فشردن غوطه در دریای وحدت می زندگر چه از هم بند بند نیشکر باشد جدارشته سازی است کز مضراب دور افتاده ا...
اگر به بندگی ارشاد میکنیم ترااشارهای است که آزاد میکنیم تراتو با شکستگی پا قدم به راه گذارکه ما به جاذبه امداد میکنیم ترادرین محیط، چو قصر حباب اگر صد بارخراب ...
آنچنان کز رفتن گل، خار می ماند به جااز جوانی حسرت بسیار می ماند به جاآه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت استآنچه از عمر سبک رفتار می ماند به جانیست غیر از رشته طول امل چون عن...
به تَنگ، همچو شرر، از بقای خویشتنمتمامْ چشم ز شوق فنای خویشتنمره گریز نبسته است هیچ کس بر مناسیر بندِ گرانِ وفای خویشتنم...به بی نیازی من ناز، می کند همّتتوانگر از دل ...
چون وا نمی کنی گرهی، خود گره مشواز حسن خلق رتبه همت زیاده نیستدست و دل گشاده چو روی گشاده نیستفیض فتادگان بود از ایستاده بیشسنگ نشان به راهنمایی چو جاده نیستچون وا نم...
سخت می خواهم که در آغوش تنگ آرم تو راهر قدر افشرده ای دل را، بیفشارم تو را.عمرها شد تا کمندِ آه را چین می کنمبر امید آن که روزی در کمند آرم تو را.از لطافت گر چه ممکن نیست ...
خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال
مشاهده