هست بیداری چو در بندان ما
گفت لیلی را خلیفه کان تویکز تو مجنون شد پریشان و غویاز دگر خوبان تو افزون نیستیگفت خامش چون تو مجنون نیستیهر که بیدارست او در خوابترهست بیداریش از خوابش بترچون بحق ...
گفت لیلی را خلیفه کان تویکز تو مجنون شد پریشان و غویاز دگر خوبان تو افزون نیستیگفت خامش چون تو مجنون نیستیهر که بیدارست او در خوابترهست بیداریش از خوابش بترچون بحق ...
دل بدو دادند ترسایان تمامخود چه باشد قوت تقلید عامدر درون سینه مهرش کاشتندنایب عیسیش میپنداشتنداو بسر دجال یک چشم لعینای خدا فریاد رس نعم المعینصد هزاران دام و دان...
صد هزاران مرد ترسا سوی اواندکاندک جمع شد در کوی اواو بیان میکرد با ایشان برازسر انگلیون و زنار و نمازاو به ظاهر واعظ احکام بودلیک در باطن صفیر و دام بودبهر این بعض...
پس بگویم من بسر نصرانیمای خدای رازدان میدانیمشاه واقف گشت از ایمان منوز تعصب کرد قصد جان منخواستم تا دین ز شه پنهان کنمآنک دین اوست ظاهر آن کنمشاه بویی برد از اسرار ...
جمله گفتند ای حکیم رخنهجواین فریب و این جفا با ما مگوچارپا را قدر طاقت با رنهبر ضعیفان قدر قوت کار نهدانهٔ هر مرغ اندازهٔ ویستطعمهٔ هر مرغ انجیری کیستطفل را گر نان د...
بود شاهی در جهودان ظلمسازدشمن عیسی و نصرانی گدازعهد عیسی بود و نوبت آن اوجان موسی او و موسی جان اوشاه احول کرد در راه خداآن دو دمساز خدایی را جداگفت استاد احولی را ک...
بود بقالی و وی را طوطییخوشنوایی سبز و گویا طوطییبر دکان بودی نگهبان دکاننکته گفتی با همه سوداگراندر خطاب آدمی ناطق بدیدر نوای طوطیان حاذق بدیخواجه روزی سوی خانه رف...
کشتن آن مرد بر دست حکیمنه پی اومید بود و نه ز بیماو نکشتش از برای طبع شاهتا نیامد امر و الهام الهآن پسر را کش خضر ببرید حلقسر آن را در نیابد عام خلقآنک از حق یابد او وحی ...
شه فرستاد آن طرف یک دو رسولحاذقان و کافیان بس عدولتا سمرقند آمدند آن دو امیرپیش آن زرگر ز شاهنشه بشیرکای لطیف استاد کامل معرفتفاش اندر شهرها از تو صفتنک فلان شه از بر...
گفت ای شه خلوتی کن خانه رادور کن هم خویش و هم بیگانه راکس ندارد گوش در دهلیزهاتا بپرسم زین کنیزک چیزهاخانه خالی ماند و یک دیار نهجز طبیب و جز همان بیمار نهنرم نرمک گفت ...
دست بگشاد و کنارانش گرفتهمچو عشق اندر دل و جانش گرفتدست و پیشانیش بوسیدن گرفتوز مقام و راه پرسیدن گرفتپرس پرسان میکشیدش تا بصدرگفت گنجی یافتم آخر بصبرگفت ای نور حق ...
از خدا جوییم توفیق ادببیادب محروم گشت از لطف رببیادب تنها نه خود را داشت بدبلک آتش در همه آفاق زدمایده از آسمان در میرسیدبیشری و بیع و بیگفت و شنیددرمیان قوم ...
شه چو عجز آن حکیمان را بدیدپا برهنه جانب مسجد دویدرفت در مسجد سوی محراب شدسجدهگاه از اشک شه پر آب شدچون به خویش آمد ز غرقاب فناخوش زبان بگشاد در مدح و دعاکای کمینه بخ...
بشنوید ای دوستان این داستانخود حقیقت نقد حال ماست آنبود شاهی در زمانی پیش ازینملک دنیا بودش و هم ملک دیناتفاقا شاه روزی شد سواربا خواص خویش از بهر شکاریک کنیزک دید ش...
بشنو این نی چون شکایت میکنداز جداییها حکایت میکندکز نیستان تا مرا ببریدهانددر نفیرم مرد و زن نالیدهاندسینه خواهم شرحه شرحه از فراقتا بگویم شرح درد اشتیاقهر ک...
شروعی جدید برای رشد برند شخصی یا کسبوکارت — در ارم بلاگ
مشاهده