اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بودسر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بوددل گفت فروکش کنم این شهر به بویشبیچاره ندانست که یارش سفری بودتنها نه ز رازِ دلِ من پرده برافتادت...
آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بودسر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بوددل گفت فروکش کنم این شهر به بویشبیچاره ندانست که یارش سفری بودتنها نه ز رازِ دلِ من پرده برافتادت...
تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
مشاهده