آفتاب حسن او تا شعله زد، ماه رخ در پرده پنهان میکند
زلف او بر رخ چو جولان میکندمشک را در شهر ارزان میکندجوهری عقل در بازار حسنقیمت لعلش به صد جان میکندآفتاب حسن او تا شعله زدماه رخ در پرده پنهان میکندمن همه قصد و...
زلف او بر رخ چو جولان میکندمشک را در شهر ارزان میکندجوهری عقل در بازار حسنقیمت لعلش به صد جان میکندآفتاب حسن او تا شعله زدماه رخ در پرده پنهان میکندمن همه قصد و...
کاروان میرود و بار سفر میبندندتا دگربار که بیند که به ما پیوندندخیلتاشان جفاکار و محبان ملولخیمه را همچو دل از صحبت ما برکندندآن همه عشوه که در پیش نهادند و غرورع...
آخر ای سنگدل سیم زنخدان تا چندتو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چندخار در پای گل از دور به حسرت دیدنتشنه بازآمدن از چشمه حیوان تا چندگوش در گفتن شیرین تو واله تا کیچشم د...
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستندجهان جوان شد و یاران به عیش بنشستندحریف مجلس ما خود همیشه دل میبردعلی الخصوص که پیرایهای بر او بستندکسان که در رمضان چنگ میشکستند...
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاندکآرام جان و انس دل و نور دیدهاندلطف آیتیست در حق اینان و کبر و نازپیراهنی که بر قد ایشان بریدهاندآید هنوزشان ز لب لعل بوی شیرشیری...
گلبنان پیرایه بر خود کردهاندبلبلان را در سماع آوردهاندساقیان لاابالی در طوافهوش میخواران مجلس بردهاندجرعهای خوردیم و کار از دست رفتتا چه بی هوشانه در می کرده...
عیب جویانم حکایت پیش جانان گفتهاندمن خود این پیدا همیگویم که پنهان گفتهاندپیش از این گویند کز عشقت پریشانست حالگر بگفتندی که مجموعم پریشان گفتهاندپرده بر عیب...
شب فراق نخواهم دواج دیبا راکه شب دراز بود خوابگاه تنها راز دست رفتن دیوانه عاقلان دانندکه احتمال نماندست ناشکیبا راگرش ببینی و دست از ترنج بشناسیروا بود که ملامت کنی...
اگر تو فارغی از حال دوستان یارافراغت از تو میسر نمیشود ما راتو را در آینه دیدن جمال طلعت خویشبیان کند که چه بودست ناشکیبا رابیا که وقت بهارست تا من و تو به همبه دیگرا...
روی تو خوش مینماید آینه ماکآینه پاکیزه است و روی تو زیباچون می روشن در آبگینه صافیخوی جمیل از جمال روی تو پیداهر که دمی با تو بود یا قدمی رفتاز تو نباشد به هیچ روی شک...
ای نفس خرم باد صبااز بر یار آمدهای مرحباقافله شب چه شنیدی ز صبحمرغ سلیمان چه خبر از سبابر سر خشمست هنوز آن حریفیا سخنی میرود اندر رضااز در صلح آمدهای یا خلافبا قد...
اول دفتر به نام ایزد داناصانع پروردگار حی توانااکبر و اعظم خدای عالم و آدمصورت خوب آفرید و سیرت زیبااز در بخشندگی و بنده نوازیمرغ هوا را نصیب و ماهی دریاقسمت خود می...
مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودیشمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودیآفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده بادتا بیفتد بر همه سایه همای بیخودیگر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی...
راستی گویم به سروی ماند این بالای تودر عبارت مینیاید چهره زیبای توچون تو حاضر میشوی من غایب از خود میشومبس که حیران میبماندم وهم در سیمای توکاشکی صد چشم از این ...
تو که یک روز پراکنده نبودهست دلتصورت حال پراکنده دلان کی دانینفسی بنده نوازی کن و بنشین ار چندآتشی نیست که او را به دمی بنشانیسخن زنده دلان گوش کن از کشته خویشچون دل...
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانیدودم به سر برآمد زین آتش نهانیای بر در سرایت غوغای عشقبازانهمچون بر آب شیرین آشوب کاروانیتو فارغی و عشقت بازیچه مینمایدتا خرمنت نسو...
تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
مشاهده