یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بودوز لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بوداز سر مستی دگر با شاهد عهد شبابرجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بوددر مقامات طریقت هر کجا کردی...
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بودوز لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بوداز سر مستی دگر با شاهد عهد شبابرجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بوددر مقامات طریقت هر کجا کردی...
ساقی ار باده از این دست به جام اندازدعارفان را همه در شرب مدام اندازدور چنین زیر خم زلف نهد دانه خالای بسا مرغ خرد را که به دام اندازدای خوشا دولت آن مست که در پای حریف...
به سر جام جم آن گه نظر توانی کردکه خاک میکده کحل بصر توانی کردمباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهربدین ترانه غم از دل به در توانی کردگل مراد تو آن گه نقاب بگشایدکه خدمتش چو...
سالها دل طلب جام جم از ما میکردوان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکردگوهری کز صدف کون و مکان بیرون استطلب از گمشدگان لب دریا میکردمشکل خویش بر پیر مغان بردم دوشکو ...
دلی که غیب نمای است و جام جم داردز خاتمی که دمی گم شود چه غم داردبه خط و خال گدایان مده خزینه دلبه دست شاهوشی ده که محترم داردنه هر درخت تحمل کند جفای خزانغلام همت سروم ...
آن کس که به دست جام داردسلطانی جم مدام داردآبی که خضر حیات از او یافتدر میکده جو که جام داردسررشته جان به جام بگذارکاین رشته از او نظام داردما و می و زاهدان و تقواتا یا...
عکس روی تو چو در آینه جام افتادعارف از خنده می در طمع خام افتادحسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرداین همه نقش در آیینه اوهام افتاداین همه عکس می و نقش نگارین که نمودیک ...
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوستتا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوستواله و شیداست دایم همچو بلبل در قفسطوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوستزلف او دام است و خالش دانه آن د...
کنون که بر کف گل جام باده صاف استبه صد هزار زبان بلبلش در اوصاف استبخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیرچه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف استفقیه مدرسه دی مست بود و فتوی دادکه می ح...
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مستپیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دستنرگسش عربده جوی و لبش افسوس کناننیم شب دوش به بالین من آمد بنشستسر فرا گوش من آورد به آواز حزینگ...
اشعار زیبای شب یلدا از شعرای نامیاز غم زلفت دل شیدا شکستشیشه می در شب یلدا شکستخال لبت مرده کند زنده رارونق بازار مسیحا شکستپیرهن عصمت یوسف دریداز غم آن پشت زلیخا شکس...
خبر داری که سیاحان افلاکچرا گردند گرد مرکز خاکدر این محرابگه معبودشان کیستوزین آمد شدن مقصودشان چیستچه میخواهند ازین محمل کشیدنچه میجویند ازین منزل بریدنچرا ای...
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مستپیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دستنرگسش عربده جوی و لبش افسوس کناننیم شب دوش به بالین من آمد بنشستسر فرا گوش من آورد به آواز حزینگ...
"یلدا " یعنی یادمان باشد، زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت . بی لاله رخان روی بصحرا نتوان کردبی سرو قدان میل تماشا نتوان کردکام دلم ...
پکیج همهکاره زیبایی طب جامع
مشاهده