رو در افتادن گرفت او هر زمان
چونک صوفی بر نشست و شد روانرو در افتادن گرفت او هر زمانهر زمانش خلق بر میداشتندجمله رنجورش همیپنداشتندآن یکی گوشش همیپیچید سختوان دگر در زیر کامش جست لختوان دگر...
چونک صوفی بر نشست و شد روانرو در افتادن گرفت او هر زمانهر زمانش خلق بر میداشتندجمله رنجورش همیپنداشتندآن یکی گوشش همیپیچید سختوان دگر در زیر کامش جست لختوان دگر...
کی گذارد آنک رشک روشنیستتا بگویم آنچ فرض و گفتنیستبحر کف پیش آرد و سدی کندجر کند وز بعد جر مدی کنداین زمان بشنو چه مانع شد مگرمستمع را رفت دل جای دگرخاطرش شد سوی صوفی ق...
مشورت میرفت در ایجاد خلقجانشان در بحر قدرت تا به حلقچون ملایک مانع آن میشدندبر ملایک خفیه خنبک میزدندمطلع بر نقش هر که هست شدپیش از آن کین نفس کل پابست شدپیشتر ز ...
صوفیی میگشت در دور افقتا شبی در خانقاهی شد قنقیک بهیمه داشت در آخر ببستاو به صدر صفه با یاران نشستپس مراقب گشت با یاران خویشدفتری باشد حضور یار پیشدفتر صوفی سواد حر...
گشت با عیسی یکی ابله رفیقاستخوانها دید در حفرهٔ عمیقگفت ای همراه آن نام سنیکه بدان مرده تو زنده میکنیمر مرا آموز تا احسان کنماستخوانها را بدان با جان کنمگفت خامش کن...
دزدکی از مارگیری مار بردز ابلهی آن را غنیمت میشمردوا رهید آن مارگیر از زخم مارمار کشت آن دزد او را زار زارمارگیرش دید پس بشناختشگفت از جان مار من پرداختشدر دعا میخ...
ماه روزه گشت در عهد عمربر سر کوهی دویدند آن نفرتا هلال روزه را گیرند فالآن یکی گفت ای عمر اینک هلالچون عمر بر آسمان مه را ندیدگفت کین مه از خیال تو دمیدورنه من بیناترم ...
مدتی این مثنوی تاخیر شدمهلتی بایست تا خون شیر شدتا نزاید بخت تو فرزند نوخون نگردد شیر شیرین خوش شنوچون ضیاء الحق حسام الدین عنانباز گردانید ز اوج آسمانچون به معراج ح...
همچو شه نادان و غافل بد وزیرپنجه میزد با قدیم ناگزیربا چنان قادر خدایی کز عدمصد چو عالم هست گرداند بدمصد چو عالم در نظر پیدا کندچونک چشمت را به خود بینا کندگر جهان پ...
او ز یک رنگی عیسی بو نداشتوز مزاج خم عیسی خو نداشتجامهٔ صد رنگ از آن خم صفاساده و یکرنگ گشتی چون صبانیست یکرنگی کزو خیزد ملالبل مثال ماهی و آب زلالگرچه در خشکی هزار...
مدتی این مثنوی تاخیر شدمهلتی بایست تا خون شیر شدتا نزاید بخت تو فرزند نوخون نگردد شیر شیرین خوش شنوچون ضیاء الحق حسام الدین عنانباز گردانید ز اوج آسمانچون به معراج ح...
در میان شاه و او پیغامهاشاه را پنهان بدو آرامهاآخر الامر از برای آن مرادتا دهد چون خاک ایشان را به بادپیش او بنوشت شه کای مقبلموقت آمد زود فارغ کن دلمگفت اینک اندر آن ...
تبلیغات☆افزایش بازدید و افزایش فروش☆ در ارم بلاگ
مشاهده